تبليغاتX
متولد ماه مهر

متولد ماه مهر

روزی که مردانگی می میرد...

نمیدونم امروز چرا همه راست کردن روی ما
رفته بودم دنبال مامان و توی این گرما شیشه ها پایین بود و تو ماشین نشسته بودم داشتم پیک تبلیغاتی میخوندم. یهو صدای یک ماشین شنیدم که با سرعت از کنارم رد شد و فقط حس کردم یه چیزی خورد نزدیک چشمم.
سنگ از زیر لاستیک ماشین در رفته بود و دقیقا خورد پای چشمم، شانس آوردم کور نشدم.
--------
توی راه رفتن هم یک سمند بی ناموس(البته فکر کنم بیمار روانی بود یا دیوانه زنجیری که زیدش کنارش نشسته بود و بعد جلوتر دیدم که مثل آدمهای روانی داره لایی میکشه) از سمت راستم سبقت گرفت و وقتی تا نیمه ماشینش رد شد یک هو فرمون رو گرفت سمت من.
اینقدر سریع اتفاق افتاد که من حتی نتونستم بوق بزنم و فقط چراغ دادم.
البته 206 هم با اون بوق کندش ما رو مسخره کرده تا یک صد متری که رد شد تازه صداش در اومد! اون موقع هم به درد رقص عمه من میخورد دیگه.
خلاصه پیام اینکه :
"ملت شریف ایران ، از ما بیرون بکشید"
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 19:19  توسط ایمان  | 

هیچ چیز اندازه شنیدن صدای یک سیستم صوتی خوب آدم رو سر حال نمیاره باور کنین!
امروز رفتم بانک قسط بدم.
توپم پر بود جلو یک دختره بود که خیلی بی عرضه بود همونجا گفتم من امروز اینجا دعوام میشه.
جلوی دختره خالی شده بود ولی جلو نمیرفت! انگار دوست داشت کسی از پشت هلش بده، ما هم گکه اهل این حرفها نیستیم.
خلاصه یک پیرمردی اومد دید جلو گیشه خالیه رفت جلو سلام و احوال پرسی کرد و اصلا نگاه نکرد ما هم آدمیم تو صف وایسادیم.
آقای گیشه دار هم داشت کارتهای عابر بانک رو که تازه اومده بود رو رمزهاش رو توش میگذاشت.
منم گفتم آقا شما نمیخوای این قسط ها رو از ما بگیری؟
یارو گفت صبر کن اینقدر عجله نکن، تو دلم گفتم آره خر گیر آوردی مارو هی داری لفتش میدی اون کارو میتونی 1 به بعد انجام بدی که قسط نمیگیری!
خلاصه خانومه که هی دلش میخواست ما هلش بدیم قسط هاش رو داد و رفت
حالا پیر مرده اومده تراول هاش رو داده به گیشه دار
میگم آقا مثل اینکه نوبت منه
میگه تو دیر آمدی میخوای زود بری!!!!
گفتن تو اون موقع که تازه آمدی من اینجا بودم که با این آقا سلام علیک کردی ولی چون جلوت خالی بود زود چپیدی توش اصلا نگاه نکردی پشت سرت.
خلاصه قبول نکرد منم گفتم همه دنیا که حق مارو خوردن تو یکی هم روش.
خلاصه اونم شروع کرد که نه من حق نمیخورم و ...
آقای گیشه دار هم گفت بابا سر و صدا نکنین، در همین حین تراول های پیرمرده رو پس داد و گفت حاج آقا پشتش باید 2 تا امضا بزنی!!!!
بعدش دفتر قسط من رو گرفت و انجام داد منم تو دلم آی میخندیدم به این پیرمرده و میگفتم دیدی بلاخره حق به حقدار رسید!
خلاصه قسط رو دادیم و زدیم از بانک بیرون...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 13:12  توسط ایمان  | 

انگار اینجا هنوز مشتری داره!
خب منم براتون می آپم...
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 13:2  توسط ایمان  | 

بعضی ها به این دنیا آمده اند که فقط گذران عمر کنند.
وای که چقدر متنفر هستم از این نوع.
نمیدانم، نمیدانم، شاید شاید، من هم جزئی از این نوع باشم.
دلم سخت گرفته است، چاقی هم که امانم را بریده است. حس میکنم ضحاک ماردوش شده ام.
ظالم، ظالم ، من رو می آزاری و بس....
موفق باشید.
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 20:0  توسط ایمان  |