ما را فروختند.
غم را به جای شادی به ما دادند.
دل خوش را از ما گرفتند.
ما را به اعراب فروختند.
غم را هم نشین تنهایی مان کردند.
دلها را پر از غم و غصه کردند.
جوانهایمان را به آغوش مرگ فرستادند.
خوب را بد و بد را خوب جلوه دادند.
جوانی مان را آتش زدند و خاکسترش را به باد دادند.
گرانی را به سان دستی حلقه کرده محکم بر گردنمان فشردند.
ما را مجبور کردند که مثل سگ زندگی کنیم و صدایمان در نیاید.
تولیدات دست پنجم جهان را سوار سویم.
غم را به جای شادی به ما دادند.
دل خوش را از ما گرفتند.
ما را به اعراب فروختند.
غم را هم نشین تنهایی مان کردند.
دلها را پر از غم و غصه کردند.
جوانهایمان را به آغوش مرگ فرستادند.
خوب را بد و بد را خوب جلوه دادند.
جوانی مان را آتش زدند و خاکسترش را به باد دادند.
گرانی را به سان دستی حلقه کرده محکم بر گردنمان فشردند.
ما را مجبور کردند که مثل سگ زندگی کنیم و صدایمان در نیاید.
تولیدات دست پنجم جهان را سوار سویم.
صدایمان را خفه کردند و گلویمان را بریدند.
به جای عدالت، تزویر و دروغ گویی را به خوردمان دادند.
دین را به سان افیون برای ما استفاده کردند
شوق زندگی را از ما گرفتند.
کسی نپرسید که آن ماهواره که رها کردید کجا رفت؟
نفت را به بالای صد دلار فروختند و ما در فلاکت دست و پا زدیم.
بانک هایمان به سان بانکهای قرون وسطا اداره میشود و کک کسی هم نمی گزد.
تنها خاطره ای که از موبایلهایمان به یاد داریم اختلال بوده و در حال حاضر...
تنها چیزی که از سفرهای هوایی مان به یاد داریم هر آن خطر سقوط و مرگ و نیستی...
خلیج فارسمان را عربی کردند و فروختند.
دریاری خزر را به هیچ دادند.
قطارهایمان به سان قطارهای چند صد سال قبل
پول را ارزش کردند و تنها چیزی که تو را نجات میدهد و غرق در خوشبختی ات میکند پول است و بس.
با پس اندازی که میکنی ان شا الله تا 94 سال آینده صاحب خانه خواهی شد.
زن را به زور چادر به سر کردند.
اینترنت را به قیمت خون پدر به ما فروختند و دم نزدیم.
تمام زندگیمان را در ترافیک تمام کردیم و آنها فقط نگاه کردند.
عشق را کشتند و حرام کردند و قربانی کردند.
نگاه عاشقانه ات را حرام کردند و زبانت را برای صحبت با دلدار بریدند.
دختران و پسران این مرز و بوم را عقده ای کردند، عقده با هم بودن، عقده حرف زدن، عقده نگاه کردن، عقده راه رفتن، عقده سینما رفتن، عقده پارک رفتن.
تو را در 4 دیواری تنهاییت محبوس کرده اند.
تاریخ 2500 ساله مان مان را گرفتند و پاک کردند و نابود کردند.
به جای ما تصمیم گرفتند.
ای کاش لباس عرب هم به تنمان میکردند تا دیگر خیالمان راحت باشد که ما پارس نیستیم بلکه عرب هستیم.
در بین مردم دنیا بی آبرویت کردند که حتی نمیتوانی فرار کنی از همه این مصیبتها حتی از خودت و هویتت.
جوانی مان بی روح و خسته از این دنیا تمام شد و در آینه پیری حسرت کشیدیم و مرهمی برای این دل خسته نداشتیم.
دلم برای خودم میسوزد و آرزو دارم که نباشم که نبینم،
اما ای کاش همه این ایستادن ها و پایمردی ها برای چیزی بود، برای چیزی که ارزش ایستادن داشته باشد، ولی وقتی می بینم که برای هیچ سوختم،....
شاید... و البته شاید... سالهایی دور....، پس از مرگم....، کسی باشد و بخواند آنچه بر من گذشته است و آرزو دارم که حداقل او شاد باشد و شاد زندگی کند....
هموطن برس به فریادم..
به جای عدالت، تزویر و دروغ گویی را به خوردمان دادند.
دین را به سان افیون برای ما استفاده کردند
شوق زندگی را از ما گرفتند.
کسی نپرسید که آن ماهواره که رها کردید کجا رفت؟
نفت را به بالای صد دلار فروختند و ما در فلاکت دست و پا زدیم.
بانک هایمان به سان بانکهای قرون وسطا اداره میشود و کک کسی هم نمی گزد.
تنها خاطره ای که از موبایلهایمان به یاد داریم اختلال بوده و در حال حاضر...
تنها چیزی که از سفرهای هوایی مان به یاد داریم هر آن خطر سقوط و مرگ و نیستی...
خلیج فارسمان را عربی کردند و فروختند.
دریاری خزر را به هیچ دادند.
قطارهایمان به سان قطارهای چند صد سال قبل
پول را ارزش کردند و تنها چیزی که تو را نجات میدهد و غرق در خوشبختی ات میکند پول است و بس.
با پس اندازی که میکنی ان شا الله تا 94 سال آینده صاحب خانه خواهی شد.
زن را به زور چادر به سر کردند.
اینترنت را به قیمت خون پدر به ما فروختند و دم نزدیم.
تمام زندگیمان را در ترافیک تمام کردیم و آنها فقط نگاه کردند.
عشق را کشتند و حرام کردند و قربانی کردند.
نگاه عاشقانه ات را حرام کردند و زبانت را برای صحبت با دلدار بریدند.
دختران و پسران این مرز و بوم را عقده ای کردند، عقده با هم بودن، عقده حرف زدن، عقده نگاه کردن، عقده راه رفتن، عقده سینما رفتن، عقده پارک رفتن.
تو را در 4 دیواری تنهاییت محبوس کرده اند.
تاریخ 2500 ساله مان مان را گرفتند و پاک کردند و نابود کردند.
به جای ما تصمیم گرفتند.
ای کاش لباس عرب هم به تنمان میکردند تا دیگر خیالمان راحت باشد که ما پارس نیستیم بلکه عرب هستیم.
در بین مردم دنیا بی آبرویت کردند که حتی نمیتوانی فرار کنی از همه این مصیبتها حتی از خودت و هویتت.
جوانی مان بی روح و خسته از این دنیا تمام شد و در آینه پیری حسرت کشیدیم و مرهمی برای این دل خسته نداشتیم.
دلم برای خودم میسوزد و آرزو دارم که نباشم که نبینم،
اما ای کاش همه این ایستادن ها و پایمردی ها برای چیزی بود، برای چیزی که ارزش ایستادن داشته باشد، ولی وقتی می بینم که برای هیچ سوختم،....
شاید... و البته شاید... سالهایی دور....، پس از مرگم....، کسی باشد و بخواند آنچه بر من گذشته است و آرزو دارم که حداقل او شاد باشد و شاد زندگی کند....
هموطن برس به فریادم..
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:47  توسط ایمان
|
